به گزارش اطلاعات آنلاین به نقل از گاردین، فلیکس کرستن سالها ادعا میکرد با نفوذ خود بر رئیس ارشد اساس، جان هزاران انسان را از کورههای آدمسوزی نجات داده است. اما روایت تازه سینما، این چهره تاریخی را نه یک منجی، بلکه خودشیفتهای افسانهساز و فرصتطلب معرفی میکند که پروندهاش زوایای پنهان فراوانی دارد.
ماجرای این پروژه سینمایی از پنج سال پیش آغاز شد؛ زمانی که تهیهکنندگان فرانسوی به راندا پیشنهاد ساخت مینیسریالی درباره کرستن را دادند. ادعای اولیه سازندگان چنان بزرگ بود که توجه هر فیلمسازی را جلب میکرد: «اگر استیون اسپیلبرگ فلیکس کرستن را میشناخت، به جای اسکار شیندلر، فیلمی درباره او میساخت.» اما راندا ترجیح داد رویکردی واقعگرایانه و بدون تعارف در پیش بگیرد. در این فیلم که نخستین نمایش جهانی خود را در تاریخ ۷ اوت ۲۰۲۶ (۱۶ مرداد ۱۴۰۵) در جشنواره لوکارنو تجربه میکند، کلاس بانگ، بازیگر مطرح دانمارکی، در نقش کرستن ظاهر شده است؛ مردی چربزبان، پیچیده و مذبذب.
افسانهسرایی پیرامون کرستن پس از جنگ جهانی دوم و با انتشار خاطراتش و کتابی به قلم ژوزف کسل با عنوان «مردی با دستهای معجزهآسا» شکل گرفت. این آثار او را قهرمانی جلوه میدادند که توانسته بود مانع از تبعید و کشتار جمعیت عظیمی شود. اما تحقیقات گسترده راندا در آرشیوهای برلین، واقعیت دیگری را فاش کرد. کشف کارت عضویت اساس و نامهای که در آن کرستن برای پوشیدن یونیفرم رسمی نازیها در انظار عمومی اجازه خواسته بود، ادعای دیرینه او مبنی بر «ضد نازی بودن» را به شدت زیر سوال برد. افزون بر این، شواهد متعددی از اسناد و نامهنگاریهای جعلی به دست آمد که نشان میداد کرستن برای تبرئه خود دست به سندسازی زده است.
با این حال، یک حقیقت درباره او غیرقابل انکار است: کرستن ماساژوری فوقالعاده بود. او با مهارت بینظیر خود توانست اسپاسمهای دردناک روده هیملر را تسکین دهد. رئیس اساس که او را «بودای جادویی درمانگر» مینامید، چنان تحت تاثیر هنرش بود که آزادی عمل ویژهای به او داد. به گفته کارگردان، کرستن مردی جذاب، دارای روابط پیچیده شخصی و به شدت شیفته خودنمایی بود. زمانی که در سال ۱۹۴۳ طبل شکست نازیها در استالینگراد به صدا درآمد، او فهمید کشتی در حال غرق شدن است؛ بنابراین بازی دوگانهای را برای سفید کردن کارنامه خود آغاز کرد.
راندا بر این باور است که کرستن قطعاً توانست جان معدودی را نجات دهد، اما انگیزه او بشردوستانه نبود، بلکه تلاش برای حفظ جان و آبروی خودش در روزهای پایانی رایش سوم بود. او میخواست فراتر از یک قهرمان معمولی، در لباس یک ابرقهرمان ظاهر شود.
این فیلم همچنین پیوندهای عمیقی با دنیای امروز دارد. کارگردان با اشاره به رشد جریانهای راست افراطی، هشدار میدهد که محو شدن مرزهای میان حقیقت و دروغ در عصر حاضر، زنگ خطری جدی است؛ بهویژه اکنون که نسل شاهدان عینی جنگ جهانی دوم و رنجهای بیکران آن از میان رفتهاند.